مشق عشق
اي عشق سايه هاي آبيت پيدا نيست
باز در حجم زمستانی سردی دیگر سایه گسترد شبی دیگرو دردی دیگر شب نفرین شده ی رایت یلدا بر دوش شب ننگی الم کشتن فردا بر دوش امشب از مملکت زاغ و زغن می آیم از لگدمال ترین سمت چمن می آیم گفتنی ها همه راز است ولی خواهم گفت سر این قصه دراز است ولی خواهم گفت من فروپاشی ارکان وفا را دیدم خوش ندارید ولی اشک خدارا دیدم چه چمن ها که نروییده پریشان کردند چه خدایان که فدای دو سه من نان کردند چه لطیفان که به پیران حبش بخشیدند چه ظریفان که به مشتی تن لش بخشیدند همه را دیدم و در بستر خون خوابیدم این حکایت تو فقط می شنوی من دیدم شهر با دهن روزه به دریا بردند کوزه بر دوش به دریوزه به دریا بردند آشنا مردی و عصمت به اسارت رفته جرعه نه جام نه میخانه به غارت رفته دیده آماج کمان است قدم بردارید سینه تاراج خزان است قلم بردارید کم بدین ورطه کشاندندو تحمل کردیم کم به ما آب ندادند ولی گل کردیم کم تو را بر سر بازار ملامت کردند کم نوشتیم و نخواندند و قضاوت کردند کم پراکنده شدیم از دم درهای بهشت به گناهی که نکردیم و قلم زود نوشت این خوارج همه را غرق ریا می بینم بر سر نیزه نه قرآن که خدا می بینم ترک این طایفه کن حلقه به گوش دل باش تو سلیمانی و این ران ملخ عاقل باش شعر بیراسته تقدیم فلانی نکنید رخنه در دین خود از بیم فلانی نکنید نردبان دو سه تن پست تر از خود نشوید آلت دست فرو دست تر از خود نشوید مگذارید مگس نغمه سرایی بکند دیو در هیبت منصور خدایی بکند بر سر خانه ب اجدادی خود برگردید شهر رسواست به آبادی خود برگردید این رفیقان که به مهر تو کمر می بندند خویش که خوردند به نان و نمکت می خندند های پابسته هل هله ی نوح اینجاست پاره این تخته بهل قل قله ی نوح اینجاست شاید این چوب ستردن گل امید شود این شب یائسه آبستن خورشید شود معلم پای تخته داد میزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر كلاسیها ، لواشك بین خود تقسیم میكردند وان یكی در گوشه ای دیگر ‹ جوانان › را ورق میزد برای اینكه بیخود های و هو میكرد و با آن شور بی پایان ،
تساویهای جبری را نشان میداد با خطی خوانا بروی تخته ای كز ظلمتی تاریك
غمگین بود تساوی را چنین نوشت : یك با یك برابر است . از میان جمع شاگردان یكی برخاست ، همیشه یك نفر باید بپاخیزد ... به آرامی سخن سر داد : تساوی اشتباهی فاحش و محض است . نگاه بچه ها ناگه به یك سو خیره گشت و معلم مات برجا ماند
و او پرسید : اگر یك فرد انسان ، واحد یك بود آیا باز یك با یك برابر بود ؟ سكوت مدهوشی بود و سوالی سخت . معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود و او با پوزخندی گفت : اگر یك فرد انسان واحد یك بود آنكه زور و زر بدامن داشت بالا بود و آنكه قلبی پاك ودستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یك فرد انسان واحد یك بود آنكه صورت نقره گون ، چون قرص مه میداشت بالا بود وان سیه چرده كه مینالید پایین بود؟ اگر یك فرد انسان واحد یك بود این تساوی زیر و رو میشد حال میپرسم یك اگر با یك برابر بود
نان و مال مفتخواران از كجا آماده میگردید ؟
یا چه كس دیوار چین را بنا میكرد ؟ یك اگر با یك برابر بود
پس كه پشتش زیر بار فقر خم میشد ؟
یا كه زیر ضربت شلاق له میگشت ؟
یك اگر با یك برابر بود پس چه كس آزادگان را در قفس میكرد ؟
معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه های پاكنويس خویش بنویسید :
یك با یك برابر نیست..... خسرو گلسرخي در کنار دجله سلطان با یزید ناگه آوازی زعرش کبریا آنچه داری در میان کهنه دلق تا خلایق قصد آزارت کنند گفت یا رب میل آن داری تو هم تا که خلقانت پرستش کم کنند پس ندا آمد ز وحی ذوالمنان ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی همه شب نهاده ام سر، چو سگان، بر آستانت مژه ها و جسم یارم بنظر چنان نماید در گلستان چشمم ز چه رو همیشه بازست سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن بکدام مذهبست این، بکدام مکتبست این بطواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند بقمارخانه رفتم، همه پاکباز دیدم در دیر میزدم من، که یکی ز در درآمد شیخ الحکیم عراقی پرواز فرصتی برای گذر از سرزمین های ناشناخته ، فرصتی برای تجربه آسمان و لمس آن ، پرواز بزرگی می دهد و انتظار فرصتی دارد.عظمت است و اما به تواضع نیازمند ، پرواز شوق سفر می خواهد و شور. پرواز هنوز بالا نیست ، بلکه میان بالا و پایین است و معلوم خواهد کرد که آیا تسلیم جاذبه زمین خواهد شد یا جاذبه آسمان؟؟؟در زمین بودن و جذب آن شدن مرگی است آرام اما از آسمان فرافتادن و جذبه زمین را پذیرا گشتن ، خردو تکه تکه شدن است و این مرگی است دردناک و وحشت انگیز. پرواز پیمودن آسمان است و به آن سوی باران رفتن ، وراء را بوسیدن و به فرا رفتن. شکافتن هوای زندگی و کاویدن فضایی به چشم نیامدنی. پرواز خود را به باد سپردن است و وزیدن.عبور است و از دور به نظر رسیدن.پرواز از بالا دیدن است و از پایین دیده شدن.گذشتن و گرفتار نشدن است.دوست داشتن است و دل نبستن.پرواز سبکبال بودن است و نداشتن. پرواز ارتباطی عمیق است با آنچه در عمق آسمان است.پرواز کلید رهایی است.... و پرواز سکوت است و گاه فریاد کشیدن ، سکوت است و گاه فریاد کشیدن. زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد (پرواز را بخاطر بسپار .......................) حسين بيش از آب تشنه لبيك بود اما افسوس كه بجاي افكارش زخم هاي تنش را نشانمان دادند. و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند دكتر علي شريعتي
حرفهايي هست براي نگفتن و ارزش عميق هركسي به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد.... تسلیت این ایام بر کسانی که حسین را فهمیدند آرمانش را ................... بدرود دل خوش ازآنیم که حج می رویم چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش فرياد کشيدم تو کجايي ، تو کجايي ؟؟ گفتم که عطش مي کشدم در تب صحرا گفتم که نشانم بده گر چشمه اي آنجاست گفتم که در اين راه کو نقطه آغاز گفتي که تويي تو خود پاسخ اين راز گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش ور نه ره خود گیر و یکی راهگذر باش هم نعره ی امواج گرت حربده ای نیست در برکه ی آسایش خود زمزمه گر باش هشدار که یخ تاب تب عشق ندارد گر بسته ی قالب شده ای فکر دگر باش عیسی ات اگر جان بدمد شب پره ای باش وام از نفس عشق کن و مرغ سحر باش هر خواب رگی در خور خون تو و من نیست از خون منی در رگ بیدار خطر باش محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام درگذشت استاد فرامرز پایور را به جامعه هنری تسلیت عرض می نمایم ای صاحب کرامت شکرانه سلامت *** *** *** هر که آید به جهان نقش خرابی دارد *** بیا ای شیخ و از خمخانه ما شیخی که به آب دیده میکرد وضو می بود همیشه منکر جام و صبو در مجلس ما دوش بسی غوغا کرد او شیشه ما شکست و ما تو به او
من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر ومادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند . « دکتر علي شريعتي » این چه شوریست که در دور قمر میبینم همه آفاق پر از فتنه و شر میبینم هرکسی روز بهی می طلبد از ایام علت آن است که هر روز بدتر میبینم ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است قوت دانا همه از خون جگر میبینم اسب تازی شده مجروح به زیر پالان طوق زرین همه بر گردن خر میبینیم دختران را همه در جنگ و جدل با مادر پسران را همه بد خواه پدر میبینم هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد هیچ شفقت نه پدر را به پسر میبینم پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن که من این پند به از گنج و گوهر میبینم شیخ اجل لسان الغیب زاهدا من که به میخانه نشستم به تو چه؟ تو که مشغول مناجات و دعائی چه بمن؟ تو اگر شیشه لرزان بشکستی چه بمن؟ تو به محراب نشستی احدی گفت چرا؟ در قیامت که بسوزند همه خشک و تران توده ی جاهل از او مرد نیاید بوجود لسان الغيب شيراز من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم پر پروانه شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم ز غفلت من ومایی نکنیم یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پر پر شدنش گريه و نائي نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سروپایی نکنیم مرا پرسى كه چونى چونم اى دوست شنیدستم که مجنون جگر خون چو زد زین دار فانی خیمه بیرون دم آخر کشید از سینه فریاد زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد هواداران زمژگان خون فشاندند کفن کردند و در خاکش نهادند شب قبر از برای پرسش دین ملائک آمدند او را به بالین بکف هر یک عمود آتشینی که ربت کیست دین تو چه دینی است دلی جویای لیلی از چپ و راست چو بانگ قم به اذن الله برخاست چو پرسیدند مَن رَبُک ز آغاز بجز لیلی نیامد از وی آواز بگفتا کیست ربت گفت لیلی که جانم در ره جانش طفیلی بگفتندش به دینت بود میلی بگفتا آری آری عشق لیلی بگفتندش بگو از قبله خویش بگفت ابروی آن یار وفا کیش بگفتند از کتاب خود بگو باز ب�%d�فتا نامه آن یار طناز بگفتندش رسولت کیست ناچار بگفت آن کس که پیغام آرد از یار بگفتند از امام خویش می گوی بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی بگفتند از طریق اعتقادات بگو از عدل و توحید و معادات بگفتا هست در توحید این راز که لیلی را به خوبی نیست انباز بود عدل آنکه دارم جرم بسیار از آن هستم به هجرانش گرفتار بخنده آمدند آن دو فرشته عمود آتشین در کف گرفته ندا آمد که دست از وی بدارید به لیلی در بهشتش وا گذارید که او را نشئه ای از جانب ماست که من خود لیلی و او عاشق ماست شنیدم گفت مجنون دل افکار ملائک را سپس فرمود آن یار تو پنداری که من لیلی پرستم من آن لیلای لیلی می پرستم کسی را کو به جان عشق آتش افروخت وفاداری ز مجنون باید آموخت به کجا چنین شتابان ؟ همه آرزویم اما (کدکنی) قاصدک هان! چه خبر آوردی؟ از کجا؟ وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی! امّا، امّا گرد بام و در من، بی ثمر می گردی. انتظار خبری نیست مرا، نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری - باری! برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند، قاصدک در دل من همه کورَند و کرَند دست بردار از این در وطن ِ خویش غریب قاصدِ تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی، تو دروغ که فریبی،تو فریب. قاصدک! هان ولی، راستی! آیا رفتی با باد؟! با تو ام! آی! کجا رفتی؟! آی! راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟! مانده خاکستر گرمی جایی؟! در اجاقی، طمع شعله نمی بندم اندک شرری هست هنوز؟! قاصدک! قاصدک! قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند. م. امید- خسته ام میفهمید؟! ديگر سراغت را از نارنج رها شده در پياله اب نخواهم گرفت. عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم، همان يک لحظه اول، که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان ، جهان را با همه زيبايي و زشتي ، بر روي يک دگر ، ويرانه مي کردم. عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم، که در همسايه ي صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم، تحسين نعره ي مستانه را خاموش آندم، بر لب پيمانه مي کردم. عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم، که مي ديدم يکي عريان و لرزان ، ديگري پوسيده از صد جامه ي رنگين، زمين و آسمان را واژگون مستانه مي کردم. عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم، نه طاعت مي پذيرفتم، نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده ، پاره پاره در کف زاهد نمايان ، سبحه صد دانه مي کردم. عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم، براي خاطر تنها يک مجنون صحراگرد بي سامان هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو ، آواره و ديوانه مي کردم ! عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپاي وجود بي وفا معشوق را ، پروانه مي کردم! عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم، به عرش کبريايي ، با همه صبر خدايي ، تا که مي ديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد. گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه مي کردم. عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم، که مي ديدم مشوش عارف و عامي ، ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش ، به جزء انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فکري در اين دنياي پر افسانه مي کردم. عجب صبري خدا دارد! چرا من جاي او باشم: همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته که تاب تماشاي زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد ! و گرنه من به جاي او چو بودم. يک نفس کي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه مي کردم. عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد! ((زنده یاد معینی کرمانشاهی)) هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم ~~~ ~~~ ~~~ ~~~ ~~~ ~~~ ~~~ ~~~ ~~~ برهنه به بستر بی کسی مردن تو از یادم نمی روی خاموش به رساترین شیون آدمی تو از یادم نمی روی گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار تو از یادم نمی روی سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی تو از یادم نمی روی سوزن ریز بی امان باران بر پیچک و ارغوان تو از یادم نمی روی تو......توبامن چه کرده ای که از یادم نمی روی؟! 
چون گذشتی هفت وادی،درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای ناصبور؟
چون شدند آن جایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس ، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی فقر است و فنا
بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت
وادی اول:طلب
ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت درباختن
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کردن از هرچه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
وادی دوم:عشق
کس درین وادی بجز آتش مباد
وان که آتش نیست عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو و سوزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان
درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان
وادی سوم:معرفت
چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش
بازیابد در حقیقت صدر خویش
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا بر او گلشن شود
مغز بیند از درون نه پوست او
خود نبیند ذره ای جز دوست او
وادی چهارم:استغنا
هفت دریا یک شَمَر اینجا بود
هفت اخگر یک شرر اینجا بود
هشت جنت نیز اینجا مرده ای است
هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است
وادی پنجم:توحید
رویها چون زین بیابان درکنند
جمله سر از یک گریبان برکنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی
آن یکی باشد درین ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام
آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام
وادی ششم:حیرت
مرد حیران چون رسد این جایگاه
در تحیر ماند و گم کرده راه
گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟
نیستی گویی که هستی یا نه ای؟
در میانی یا برونی از میان؟
برکناری یا نهانی یا عیان؟
فانیی یا باقیی یا هردویی؟
یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟"
گوید:"اصلا می ندانم چیز من
وان "ندانم" هم ندانم نیز من
عاشقم اما ندانم بر کیم
نه مسلمانم نه کافر پس چیم
لیکن از عشقم ندارم آگهی
هم دلی پر عشق دارم هم تهی"
وادی هفتم:فقر و فنا
بعد از این وادی فقر است و فنا
کی بود اینجا سخن گفتن روا
عین وادی فراموشی بود
گنگی و کری و بیهوشی بود

بود تنها فارغ از خیل مرید
خورد بر گوشش که ای اهل ریا
میل آن داری که بنمایم به خلق؟
سنگ باران بر سر دارت کنند؟
شمه ای از رحمتت سازم رقم؟
از نماز و روزه و حج رم کنند؟
نی زما ونی ز تو رو دم مزن! عطار نیشابوری
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی
که رقیب در نیاید ببهانه گدایی
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
بامید آنکه شاید تو به چشم در آیی
که شنیده ام ز گلها همه بوی بی وفایی؟
که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟
که برون در چه کردی که درون خانه آیی؟
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی
که درا، درا، عراقی که تو خاص از آن مایی

غافل از آنیم که کج میرویم
کعبه به دیدار خدا میرویم
او که همین جاست کجا می رویم ؟
حج به خدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک
دین که به تسبیح و سر و ریش نیست
هر که علی گفت که درویش نیست
صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب گریه و ام یجیب
هم منتظر حادثه، هم فکر خطر باش
گفتم که چرا دورتر از خواب و سرابي؟
گفتي که منم با تو وليکن تو نقابي
گفتي که طلب كن تو مرا تا که بيابي
گفتي که مجوي آب و عطش باش سرا پا
گفتي چو شدي تشنه ترين قلب تو درياست
من همه تن انا اللحقم ، کجاست دار ، خسته ام
در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود
زمین دیار غربت است ، از این دیار خسته ام
کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام
در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام
به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال ، ز روزگار خسته ام
دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا
من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام
همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام
به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال
من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام
قمار بی برنده ایست ، بازی تلخ زندگی
چه برده و چه باخته ، از این قمار خسته ام
گذشته از جاده ی ما ، تهی ترین غبار ها
از این غبار بی سوار ، از انتظار خسته ام
همیشه یاور است یار ، ولی نه آنکه یار ماست
از آنکه یار شد مرا دیدن یار ، خسته ام
روزی تفقدی کن ، درویش بی نوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
***
هر گَه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
***
آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست
وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست
شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست
وافغان ز نظر بازان برخاست چو او بنشست
گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید
ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
من مَلِک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از یادم
من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمی کنم
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن دِرَوَد ، عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد ، چه کنشت
***
در خرابات بگویید که هشیار کجاست
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غیبم چه مژده ها دادست
که ای بلند نظر، شاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
***
شرابی خور که در کوثر نباشد
بشوی اوراق اگر هم درس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
***
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر زهد فروشی است که در او روی و ریاست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم
باده از خون رزان است نه از خون شماست
این چه عیب است کزان عیب خلل خواهد بود
ور بود نیز چه شد مردم بی عیب کجاست
***
واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند
گوییا باور نمی دانند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند
***
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش


عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد
برگیر و دهل میزن کان ماه پدید آمد
عید آمد ای مجنون غلغل شنو از گردون
کان معتمد سدره از عرش مجید آمد
عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویان
کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد
صد معدن دانایی مجنون شد و سودایی
کان خوبی و زیبایی بیمثل و ندید آمد
زان قدرت پیوستش داوود نبی مستش
تا موم کند دستش گر سنگ و حدید آمد
عید آمد و ما بیاو عیدیم بیا تا ما
زو زهر شکر گردد زو ابر قمر گردد
زو تازه و تر گردد هر جا که قدید آمد
برخیز به میدان رو در حلقه رندان رو
رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد
غمهاش همه شادی بندش همه آزادی
یک دانه بدو دادی صد باغ مزید آمد
من بنده آن شرقم در نعمت آن غرقم
جز نعمت پاک او منحوس و پلید آمد
بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن
رو صبر کن از گفتن چون صبر کلید آمد

نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
ساغر باده بود بر کف دستم به تو چه؟
من که شب تا به سحر یکسره مستم به تو چه؟
من اگر توبه صد ساله شکستم به تو چه؟
من به میخانه اگر باده پرستم به تو چه؟
تو که خشکی چه بمن؟ من که تر هستم به تو چه؟
تو الاغی چه بمن ، من که خر هستم به تو چه ؟


جگر پردرد و دل پرخونم اى دوست
حديث عاشقى بر من رها كن
تو ليلى شو كه من مجنونم اى دوست
به فريادم ز تو هر روز، فرياد
از اين فرياد روز افزونم اى دوست
شنيدم عاشقان را مىنوازى
مگر من زآن ميان بيرونم اى دوست
نگفتى گر بيفتى گيرمت دست؟
از اين افتادهتر كه اكنونم اى دوست!
غزلهاى نظامى بر تو خوانم
نگيرد در تو هيچ افسونم اى دوست

گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ! اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را

خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانه این تنهایی.
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثه ساعقه بودن در باد.
همه عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظه مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعه نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من همه عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همه عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همه عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همه عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!
ديگر سراغت را از ماه ،ماه درشت گلگون نخواهم گرفت.
ديگر سراغت را از گلدان شكسته بر ايوان اذر ماه نخواهم گرفت.
ديگر نه خواب گريه تا سحر،نه ترس گم شدن از نشاني ماه
ديگر نه بن بست باد و
نه بلنداي ديوار بي سوال ...!
من،همين من ساده... باور كن
براي يكبار برخواستن هزار هزار بار فرو افتاده ام.
ديگر مي دانم..
نشاني ها درست،كوچه همان كوچه قديمي و كاشي همان كاشي شب شكسته هفتم
خانه همان خانه و باد كه بي راه و
بستر كه تهي!
ها ري را...مي دانم.
حالا مي دانم همه ما جوري غريب ادامه دريا و نشاني ان شوق پر گريه ايم
گريه در گريه...
خنده به شوق...
نوش!نوش...
لا جرعه ليالي.
در جمع من و اين بغض بي قرار....جاي تو خاليست
"

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بیتو به سر نمیشود
جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند
عقل خروش میکند بیتو به سر نمیشود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بیتو به سر نمیشود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بیتو به سر نمیشود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بیتو به سر نمیشود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو میکنی بیتو به سر نمیشود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بیتو به سر نمیشود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بیتو به سر نمیشود
خواب مرا ببستهای نقش مرا بشستهای
وز همهام گسستهای بیتو به سر نمیشود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بیتو به سر نمیشود
بی تو نه زندگی خوشم بیتو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بیتو به سر نمیشود
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بیتو به سر نمیشود
مولانا
| Design By : Night Skin |




